تبليغاتX
غربت غروب پاییز...
غروب تنها...
این دلم آروم نمیشه

چرا وقتی پرواز را به من آموختی...

سقوط را برایم معنا نکردی...؟

چراوقتی بادسته گل مهرمیهمان قلبم شدی...

از پژمرده شدن گلها برایم نگفتی...؟

چرا وقتی دست دردستم نهادی...

از تنهایی آینده دستانم نگفتی...؟

چرا وقتی امیدم بودی...

از روزهای نا امیدی برایم نگفتی...؟

چرا وقتی عشقم شدی...

از مرگ قلبهای عاشق برایم نگفتی...؟

چرا وقتی کنارم بودی...

از ساعات تلخ جدائی برایم نگفتی...؟

تو نگفتی ونگفتی ونگفتی...

ولی با رفتنت...

تموم ناگفته ها را گفتی...

                      رهگذر همیشه تو...

 

+ سیاه مشقی نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط رهگذر... | 
 
خانه رهگذر...
ايميل رهگذر
خاطرات رهگذر...
درباره وبلاگ
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم...
و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم...
و به غنچه لبانت رسیده...
ودر آنجا می مردم...

خاطرات رهگذر...
86/06/22 - 86/06/31
86/04/08 - 86/04/14
86/01/05 - 86/01/21
85/11/22 - 85/11/30
85/09/22 - 85/09/30
85/07/22 - 85/07/30
85/05/01 - 85/05/07
85/03/01 - 85/03/07
85/02/05 - 85/02/21
85/01/08 - 85/01/14
84/11/05 - 84/11/21
84/10/08 - 84/10/14
84/10/01 - 84/10/07
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
84/08/22 - 84/08/30
همسفران رهگذر
گلبرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان