![]() |
![]() |
|
| غروب تنها... |
اگر دوستم نداشته باشی ،من هم کم کم تو را از دلم بیرون می کنم ... و اگر روزی فراموشم کردی ، دیگر به دنبالم نگرد ! چون من قبل از تو فراموشت کرده ام .... ولی اگر : روزی، ساعتی و یا حتی لحظه ای ، احساس کردی که دلت برایم می تپد ، آنگاه تمام شعله ها در من زبانه خواهد کشید ... زمین را هموار خواهم کرد ، در میان جنگل تنهاییم ،جاده ای پهن و بزرگ خواهم ساخت ، و به انتظار روز رسیدنت خواهم نشست ، و آنگاه همه زندگیم را به پایت خواهم ریخت ... رهگذر همیشه تو... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
خانه رهگذر... ايميل رهگذر خاطرات رهگذر... |
| درباره وبلاگ |
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم... و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم... و به غنچه لبانت رسیده... ودر آنجا می مردم... |
| همسفران رهگذر |
|
گلبرگ |
|
RSS
|