![]() |
![]() |
|
| غروب تنها... |
امروز با يك دسته گل رفتم به ديدنش... با يك نگاه مهربون... نگاهي كه هميشه منتظرش بود... ومن هميشه ازش دريغ ميكردم... تولدش رو بهش تبريك گفتم... بعد گريه كردم و بهش گفتم كه چقدر دلم براش تنگ شده... چقدر روزها بي اون برام سخته... و اون فقط نگام مي كرد... وقتي داشتم مي رفتم... سنگ قبرش از اشكاي من خيس شده بود... تولدت مبارك... رهگذر هميشه تو... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
خانه رهگذر... ايميل رهگذر خاطرات رهگذر... |
| درباره وبلاگ |
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم... و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم... و به غنچه لبانت رسیده... ودر آنجا می مردم... |
| همسفران رهگذر |
|
گلبرگ |
|
RSS
|