تبليغاتX
غربت غروب پاییز...
غروب تنها...

نتونستم نتونستم قد رعنا تو ببينم

آخه چشمي که پر آبه فرصت ديدن نداره

نتونستم گل سرخي واست از باغچه بچينم

آخه دستي که بلرزه جرءت چيدن نداره

ترس ديدن يا شنيدن

که مي خواس بده به بادم

سايه اي بود سرد و سنگين

روي ذره اعتمادم

چه شبايي تو اتاقم

واسه تو نامه نوشتم

جاي تو نامه رو خوندم

آخر از نامه گذشتم

از همون روز که تو رفتي

بي تو اما با تو بودم

ياد تو چون خون رگهام

جاري بوده تو وجودم

از همون روز که تو رفتي

غافل از اونکه تو قلبت

مهربونه جايي داشتم

اگه زودتر مي دونستم

دست رو دستام نمي ذاشتم

اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم

وحشت از دنيا ندارم که گل سرخو بچينم

اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم

گل سرخي نمي مونه که نخوام برات بچينم...

                                        رهگذر همیشه تو...

+ سیاه مشقی نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط رهگذر... | 
 
خانه رهگذر...
ايميل رهگذر
خاطرات رهگذر...
درباره وبلاگ
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم...
و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم...
و به غنچه لبانت رسیده...
ودر آنجا می مردم...

خاطرات رهگذر...
86/06/22 - 86/06/31
86/04/08 - 86/04/14
86/01/05 - 86/01/21
85/11/22 - 85/11/30
85/09/22 - 85/09/30
85/07/22 - 85/07/30
85/05/01 - 85/05/07
85/03/01 - 85/03/07
85/02/05 - 85/02/21
85/01/08 - 85/01/14
84/11/05 - 84/11/21
84/10/08 - 84/10/14
84/10/01 - 84/10/07
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
84/08/22 - 84/08/30
همسفران رهگذر
گلبرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان