![]() |
![]() |
|
| غروب تنها... |
هیچکس باور نکند...تو که باور می کنی... هیچکس نشنود...تو که می شنوی... هیچکس نفهمد...تو که می فهمی... هیچکس نشناسد...تو که می شناسی... هیچکس نپذیرد...تو که می پذیری... هیچکس نباشد...تو که هستی... هیچکس یادش نباشد...تو که یادت هست... هیچکس صبر نکند...تو که صبر می کنی... هیچکس دوستم نداشته باشد...تو که دوستم داری... هیچکس مهربان نباشد...تو که مهربان هستی... هیچکس که تو نمی شود... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
خانه رهگذر... ايميل رهگذر خاطرات رهگذر... |
| درباره وبلاگ |
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم... و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم... و به غنچه لبانت رسیده... ودر آنجا می مردم... |
| همسفران رهگذر |
|
گلبرگ |
|
RSS
|