تبليغاتX
غربت غروب پاییز...
غروب تنها...

یک کتاب سوخته رو کی می تونه بخونه...؟

با کسی که زنده نیست کی می تونه بمونه...؟

کی می تونه خونشو رو دریا بسازه...؟

کی می تونه غیر من به سراب دل ببازه...؟

من یه روز دوست داشتنو مثل تو بلد بودم...

خوب بودم با خوبیا...با بدیها بد بودم...

حالا اما واسه تو یه بت پوشالی ام...

تو پر از عاطفه ای...اما من تو خالی ام...

تو وجودم هیچی نیست...برهوته برهوت...

عمرتو هدر نده تو این کویر لوت...

من که فردا ندارم...تو به فکر فردا باش...

کم کم عادت می کنی...با زمین و آدماش...

                               واسه اونی که خیلی دوستش دارم...m

 

+ سیاه مشقی نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط رهگذر... | 
 
خانه رهگذر...
ايميل رهگذر
خاطرات رهگذر...
درباره وبلاگ
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم...
و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم...
و به غنچه لبانت رسیده...
ودر آنجا می مردم...

خاطرات رهگذر...
86/06/22 - 86/06/31
86/04/08 - 86/04/14
86/01/05 - 86/01/21
85/11/22 - 85/11/30
85/09/22 - 85/09/30
85/07/22 - 85/07/30
85/05/01 - 85/05/07
85/03/01 - 85/03/07
85/02/05 - 85/02/21
85/01/08 - 85/01/14
84/11/05 - 84/11/21
84/10/08 - 84/10/14
84/10/01 - 84/10/07
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
84/08/22 - 84/08/30
همسفران رهگذر
گلبرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان