![]() |
![]() |
|
| غروب تنها... |
هرگاه خاطره آن عشق کهن...به یادم می آید... بی اختیار دلم فشرده میشود... گوئی قلب بی مهر و احساس من... برای نخستین بار می گرید... ******************* در آسمان تو پرواز می کنم... عصری غمگین...و غروبی غمگینتر... در پیش... من بیزار از خود...و از کرده خویش... دل نامهربانم را به دوش می کشم... تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم... در اوج نیزارهای پشیمانی... قبرهای سیاه و سرگردان... که با من از یک طایفه اند... سلام می گویم... تو باور نکن اما من عاشقم... رفتن دلیل بودن نیست... در غروب آسمان تو شاید... در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم؟ تو را تا فردا...تا سپیده خواهم برد... و با عشق تو...و با یاد تو خواهم مرد... تو باور نکن... اما من عاشقم... رهگذر همیشه تو...
|
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1384ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
خانه رهگذر... ايميل رهگذر خاطرات رهگذر... |
| درباره وبلاگ |
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم... و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم... و به غنچه لبانت رسیده... ودر آنجا می مردم... |
| همسفران رهگذر |
|
گلبرگ |
|
RSS
|