تبليغاتX
غربت غروب پاییز...
غروب تنها...

وقتی در آشیان کوچک قلبم آرمیدی...

تا ابد میزبانت شدم...

اما افسوس که تو...

بی توجه به من و دل شکسته ام...

پرواز کردی...

و آشیانه دلم را ویران نمودی...

ای کاش هرگز...

طلوع خوش با تو بودن را نمی دیدم...

که حالا...

در غروب فراق تو...

تلخ کام منتظر طلوعت باشم...

                             رهگذر تنها...

+ سیاه مشقی نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط رهگذر... | 
 
خانه رهگذر...
ايميل رهگذر
خاطرات رهگذر...
درباره وبلاگ
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم...
و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم...
و به غنچه لبانت رسیده...
ودر آنجا می مردم...

خاطرات رهگذر...
86/06/22 - 86/06/31
86/04/08 - 86/04/14
86/01/05 - 86/01/21
85/11/22 - 85/11/30
85/09/22 - 85/09/30
85/07/22 - 85/07/30
85/05/01 - 85/05/07
85/03/01 - 85/03/07
85/02/05 - 85/02/21
85/01/08 - 85/01/14
84/11/05 - 84/11/21
84/10/08 - 84/10/14
84/10/01 - 84/10/07
84/09/05 - 84/09/21
84/09/08 - 84/09/14
84/09/01 - 84/09/07
84/08/22 - 84/08/30
همسفران رهگذر
گلبرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان