![]() |
![]() |
|
| غروب تنها... |
وقتی خدا... آسمان...زمین و بندگان را آفرید... با قلم و جوهر طلائی... روی پیشانی هر یک نوشت: "قصه خوب سرنوشت" اما چون نوبت به من رسید... از مرغ غم پری کنده شد... و با جوهر سیاه... روی پیشانی من نوشت: قصه تلخ سرنوشت...
رهگذر...
|
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
شنبه 5 آذر1384ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
خانه رهگذر... ايميل رهگذر خاطرات رهگذر... |
| درباره وبلاگ |
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم... و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم... و به غنچه لبانت رسیده... ودر آنجا می مردم... |
| همسفران رهگذر |
|
گلبرگ |
|
RSS
|