![]() |
![]() |
|
| غروب تنها... |
|
یار سفرکرده من...
هرگاه دلتنگ و غریب شدی... روزهای خوب گذشته را به یاد آور... و بدان... تا ابد یک نفر اینجا هست... که تا همیشه... بار غمت را به دوش خواهد داشت... تا همیشه... دعای خیرش بدرقه راهت خواهد بود... و تا همیشه منتظر... دوستت دارم... رهگذر...
|
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
یکشنبه 29 آبان1384ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط رهگذر... |
|
تو که رفتی... تنهائی ام را فریاد کردم... تو که رفتی... آسمان آبی دل را... ابرهای تیره غم پوشاند... و من به یاد تمام لحظه های با تو بودن... گریستم... نمی دانی که چقدر... لحظه ها بی تو خالیند... و آینده بی روی تو تاریک... اما بدان... که دلم هرگز ... از یاد تو جدا نخواهد شد...
تا همیشه دوستت دارم... رهگذر... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
امشب با خستگی طاقت فرسائی... که از راه زندگی دارم... در کاروانسرای تو منزل کرده ام... تا فردا در سایه روشن سحر... به راه خود ادامه دهم... مهمان نوازی غریبانه تورا... هرگز فراموش نمی کنم... رهگذر... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
دل بر این جاده نشاندم که بیائی از راه... چشم براه تو ماندم که بیائی از راه... کوله باری که پراز غربت و تنهائی بود... تا دم مرگ کشاندم که بیائی از راه... همه عمر سکوتم به همین فکر گذشت... چه بگویم به توآندم که بیائی از راه... عشق تنها غزلی بود که یادم دادی... نرم وباحوصله خواندم که بیائی از راه... سالها زود گذشتند پس از تو...افسوس... آنقدر زنده نماندم که بیائی از راه...
|
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
سه شنبه 24 آبان1384ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
خانه رهگذر... ايميل رهگذر خاطرات رهگذر... |
| درباره وبلاگ |
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم... و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم... و به غنچه لبانت رسیده... ودر آنجا می مردم... |
| همسفران رهگذر |
|
گلبرگ |
|
RSS
|