![]() |
![]() |
|
| غروب تنها... |
امروز با يك دسته گل رفتم به ديدنش... با يك نگاه مهربون... نگاهي كه هميشه منتظرش بود... ومن هميشه ازش دريغ ميكردم... تولدش رو بهش تبريك گفتم... بعد گريه كردم و بهش گفتم كه چقدر دلم براش تنگ شده... چقدر روزها بي اون برام سخته... و اون فقط نگام مي كرد... وقتي داشتم مي رفتم... سنگ قبرش از اشكاي من خيس شده بود... تولدت مبارك... رهگذر هميشه تو... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است.....باورم نمیشد
اما دیگر برایم باور شد
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
و تو که روزی بهترین بودی....ناگهان بدترین شدی....
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟؟؟
سادگیم را ؟؟؟؟؟؟
اما بدان....سادگیم را ساده نگیر
باورت کردم....به خیال خامم که تو هم باورم کردی....
با تو دنیایی نقره ای ساختم
با تو نفس کشیدم....
به تو امید بستم.....
چه راحت شکستی و رفتی.....
چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم....
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی....
من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ....
هرگز نمی بخشمت |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
چگونه فراموشت کنم... چگونه فراموشت کنم،تو را... که از خرابه های هرزگی... به قصر سفید عشق هدایتم کردی... وعاشقی بی قرار ... و یاری باوفا برای خویش ساختی... وبرای اشکهای او... شانه هایت را ارزانی داشتی... و با صداقت عاشقانه ات... دلش را به درد آوردی... چگونه فراموشت کنم،تو را... که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم... و تپش قلبت را حس می کردم... و به جستجوی یافتنت... به درگاه پروردگارم دعا می کردم... که خدایا پس کی او را خواهم یافت... چگونه فراموشت کنم،تو را... که همزمان با تولدت... در قلبم همه را فراموش کردم... برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند... و همه خاطرات مرده اند... به جنگل سوخته خاطراتم سوگند... درخت یادت را... باغبان خواهم بود... رهگذر همیشه تو...
|
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط رهگذر... |
|
چرا وقتی پرواز را به من آموختی... سقوط را برایم معنا نکردی...؟ چراوقتی بادسته گل مهرمیهمان قلبم شدی... از پژمرده شدن گلها برایم نگفتی...؟ چرا وقتی دست دردستم نهادی... از تنهایی آینده دستانم نگفتی...؟ چرا وقتی امیدم بودی... از روزهای نا امیدی برایم نگفتی...؟ چرا وقتی عشقم شدی... از مرگ قلبهای عاشق برایم نگفتی...؟ چرا وقتی کنارم بودی... از ساعات تلخ جدائی برایم نگفتی...؟ تو نگفتی ونگفتی ونگفتی... ولی با رفتنت... تموم ناگفته ها را گفتی... رهگذر همیشه تو...
|
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
از غم عشق چه میباید کرد؟ می توان قصه نوشت... شعر سرود... می توان گریه جانسوزی کرد... می توان... می توان از غم عشق ماتم داشت... رهگذر...
|
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
نتونستم نتونستم قد رعنا تو ببينم آخه چشمي که پر آبه فرصت ديدن نداره نتونستم گل سرخي واست از باغچه بچينم آخه دستي که بلرزه جرءت چيدن نداره که مي خواس بده به بادم سايه اي بود سرد و سنگين روي ذره اعتمادم واسه تو نامه نوشتم جاي تو نامه رو خوندم آخر از نامه گذشتم بي تو اما با تو بودم ياد تو چون خون رگهام جاري بوده تو وجودم از همون روز که تو رفتي مهربونه جايي داشتم اگه زودتر مي دونستم دست رو دستام نمي ذاشتم وحشت از دنيا ندارم که گل سرخو بچينم اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم گل سرخي نمي مونه که نخوام برات بچينم... رهگذر همیشه تو... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
هیچکس باور نکند...تو که باور می کنی... هیچکس نشنود...تو که می شنوی... هیچکس نفهمد...تو که می فهمی... هیچکس نشناسد...تو که می شناسی... هیچکس نپذیرد...تو که می پذیری... هیچکس نباشد...تو که هستی... هیچکس یادش نباشد...تو که یادت هست... هیچکس صبر نکند...تو که صبر می کنی... هیچکس دوستم نداشته باشد...تو که دوستم داری... هیچکس مهربان نباشد...تو که مهربان هستی... هیچکس که تو نمی شود... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
![]() در این دنیا سراب محکوم است به پوچی...
پرستو محکوم است به کوچ کردن.... شمع محکوم به اشک ریختن.... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه پاکی و صداقتش محکوم به دوست داشتن... و رهگذری با تمام تنهایی اش محکوم به زندگی... رهگذر... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط رهگذر... |
|
تنهایی را دوست دارم دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا ... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد... رهگذر... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط رهگذر... |
|
اگر دوستم نداشته باشی ،من هم کم کم تو را از دلم بیرون می کنم ... و اگر روزی فراموشم کردی ، دیگر به دنبالم نگرد ! چون من قبل از تو فراموشت کرده ام .... ولی اگر : روزی، ساعتی و یا حتی لحظه ای ، احساس کردی که دلت برایم می تپد ، آنگاه تمام شعله ها در من زبانه خواهد کشید ... زمین را هموار خواهم کرد ، در میان جنگل تنهاییم ،جاده ای پهن و بزرگ خواهم ساخت ، و به انتظار روز رسیدنت خواهم نشست ، و آنگاه همه زندگیم را به پایت خواهم ریخت ... رهگذر همیشه تو... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط رهگذر... |
|
زندگی به من آموخت... که چگونه گریه کنم... و گریه به من آموخت... که چگونه زندگی کنم... تو به من آموختی که چگونه دوستت بدارم... ولی ایکاش... به من می آموختی... که چگونه فراموشت کنم... رهگذر... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط رهگذر... |
|
به ساحل نشسته ای آرام... غرق شدنم را نظاره می کنی... و من آنسوتر... که پنجه در پنجه مرگ کشیده ام... ساحل را نه برای نجات... که تنها برای دیدن دوباره تو می جویم...
رهگذر همیشه تو... |
|
+ سیاه مشقی نوشته شده در
چهارشنبه 14 دی1384ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط رهگذر... |
|
|
خانه رهگذر... ايميل رهگذر خاطرات رهگذر... |
| درباره وبلاگ |
ای کاش...قطره اشکی بودم...
تا...در دریای چشمانت جای می گرفتم... و با یک رقص...به روی گونه هایت می لغزیدم... و به غنچه لبانت رسیده... ودر آنجا می مردم... |
| همسفران رهگذر |
|
گلبرگ |
|
RSS
|